جهانگردیچین

گم شدن در جاده با بوی گند مشروب

قسمت شانزدهم

خواب گرم تابستانی
ساعت پنج صبح از خواب واقعا گرم بر می خیزم، از بس که هوا گرم بود. پدر خانواده هم بیدار و در حال مسواک زدن است. مادر هم مشغول کارهای خانه است. پدر پس از سلام، پیشنهاد تهیه برنج برای صبحانه می کند. این مرد، بسیار مهربان و دوست داشتنی است. تشکر می کنم. می گویم می خواهم بروم و فرصتی برای این کار نیست. با این حال به مغازه شاندر کنار پمپ بنزین می رود و برایم چند بسته بیسکویت و دو بطری آب معدنی می آورد. مانده ام از این همه محبت او
آماده می شوم برای ادامه مسیر.
حرکت به سمت دریاچه آب شیرین
از کنار رودخانه ی پیش می روم که به سمت جنوب یعنی دریاچه هونگ تسه چهارمین دریاچه آب شیرین کشور در جنوب این شهرمی رود.
شالیزارهای برنج، خانه های مرتب و محله های خلوت و بعضا پروژه های عمرانی مناظر پیش رویم هستند. سوژه های کمتری برای عکاسی در مسیر  هستند.  پس از مدتی رکاب زدن به یک پمپ بنزین می رسم. کارگران آنجا با  آب میوه ای پذیرایی می کنند. برای صبحانه و نهار از همان بیسکویت و آبی که میزبانم دیشب داده است  استفاده می کنم.
نکاتی قابل توجه در خصوص کشور چین
در این چند روز سفرم به چین به چند نکته جالب برخوردم که برخی از آنها عبارتند از اینکه  ۱- اصلا کانال آب یا فاضلاب به هیچ عنوان ندیدم. ۲ – مردم مسن بسیاری را می بینم که قوز کمر دارند و در راه رفتنشان دچار مشکل هستند که طبیعتا به کار زیاد آنها بر می گردد. ۳ –ارتباط مردم با غریبه ها خیلی زود شکل می گیرد و هر کاری که ازدستشان بر بیاید برای کمک انجام می دهند. ۴ – آگهی های تبلیغاتی در جاده ها و سطح شهرها بسیار اندک است و تنها یک آگهی می بینم که فقط تصویر یک نفر مرد بر روی آن نقش بسته است.
سردرگمی و گم شدن در  جاده
اما در کل مسیر بسیار دلفریب و زیباست. سکوت و آرامشش مثال زدنی است. اما یک اتفاق، کمی از این خوشیم می کاهد. آن اتفاق این بود که پس از مدتی رکاب زدن، متوجه انحرافم از مسیر اصلی می شوم. اشتباهی هم نکرده بودم. نقشه درست بود. جاده نسبتا باریک بود. اما هر چه بیشتر جلوتر می روم، جاده را خلوت و خلوت تر می بینم. اصلا گویی هیچ خودرویی در این مسیر نیست. تعجب می کنم. بالاخره به انتهای جاده می رسم. جاده ای که در نقشه من ادامه دارد، ولی واقعیت چیز دیگری می گوید. کمی آن طرف تر اتوبان است و من نمی توانم وارد اتوبان شوم، چرا که ورود به اتوبان با دوچرخه به طورکلی ممنوع است.مجبور می شوم حدود ده کیلومتری به عقب باز گردم تا جاده ای را به موازات اتوبان پیدا کنم و راهم را ادامه دهم.
اما آنچه که در این جاده بیشتر برایم وسوسه برانگیز بود، دیدن مکان های مختلف برای کمپینگ بود که بسیار مناسب هستند. نمی دانم این اتفاق خواهد افتاد یا نه؟
استراحت در پمپ بنزین به همراه صرف شام
بالاخره به یک پمپ بنزین می روم تا موبایلم را آنجا شارژ کنم. مرد و زنی در آنجا کار می کنند. مرد بسیار بشاش و پر انرژی است. همان ابتدا دو بطری آب معدنی برایم می آورد. وقتی که میخواهم حرکت کنم. دعوت می کند شام را با آنها باشم. شام هم طبق معمول برنج و گوشت است. در اینجا زن با تعجب نگاهم می کند. نمی دانم بعد از این چند روز رکاب زدن این بار در خوردنم چه اشکالی است که او این چنین نگاهم می کند!
به دنبال جایی برای کمپ در تاریکی شب
پس از خوردن شام راهم را ادامه می دهم تا سریعتر قبل از تاریکی جایی را برای کمپ پیدا کنم. درکنار رودخانه ای که لنج ها و کشتی در حال حرکتند راهم را ادامه می دهم. دو طرف جاده جنگلی است و اصلا جای خالی برای چادر زدن دیده نمی شود.
آسمان کاملا تاریک شده است. چراغ ها دوچرخه را روشن می کنم.
 پس از مدت زمان طولانی ایی رکاب زدن،در سمت چپ جاده، یک جاده  به سمت سرپایین را می بینم. به خیال اینکه این جاده به سمت یک شهر پیش می رود، به آنجا می روم. اما در نهایت سر از  یک رستوران شیک و تمیز سر در می آورم. چند نفر در داخل رستوران در حال صرف غذا هستند. داخل می شوم. دو نفر پشت میز پذیرش هستند. مشخص است کهپدر و پسر هستند. وقتی از آنها در خصوص امکان چادر زدن سوال می کنم، پدر میگوید که امکان پذیر نیست. پسر که کمی انگلیسی می داند به سمتم می آید. ضمن معذرت خواهی می گوید: شب رستوران تعطیل است، به همین دلیل، امکان چادر زدن در محوطه آن نیست. پیشنهاد می دهد از همین جاده ای که آمده ام ده کیلومتری به عقب بازگردم و  چادر بزنم. ادامه مسیر  را برای چادر زدن نامناسب  و خطرناک می داند. به ظاهر حرفش را قبول می کنم. اما من حوصله بازگشت دوباره به این مسیر را ندارم، از طرفی عاشق این چنین خطرهایی در سفر هستم.
ورود به یک روستا و  استشمام بوی گند مشروب
جاده واقعا خلوت است. پس از حدود ده کیلومتر دوباره جاده ای را در سمت چپ می بینم که خوشبختانه این دفعه واقعا به روستا می رسد. با اینکه ساعت حدود یک ربع به نه شب است، اما تقریبا همه چراغ هایخانه خاموش هستند. معلوم است که مردم زود به خواب می روند. چند نفر زن را در بیرون می بینم، صلاح نمی بینم که از آنها در خصوص امکان کمپ سوال کنم. کمی جلوتر مغازه داری، جایی را برای چادر زدن پیشنهاد می کند. اما آنجا هم سروصدای کولر است و هم نامناسب.
پیرمردی را در حال قدم زدن در کناری می بینم. به سمتش می روم. بوی بد شراب سرتاسر بدنش را گرفته، می گوید در اینجا امکان چادر زدن نیست. صد سال سیاه اگر  جوابش مثبت هم بود، آنجا چادر نمی زدم.
کمپینگ در کنار دو خانه روستایی
واقعا به رغم خیالم چادر زدن امشبم برای خودش داستانی می شود. بالاخره در میان دو خانه  جایی را برای چادر زدن پیدا می کنم که بسیار مناسب است.
همانجا می خوابم. صدای دو و نیم نصف شب صدای قدم هایی را می شنوم. ولی کسی نزدیک نمی شود. باز ساعت سه سروصداهایی را می شنوم. مردم یا سرکار می روندیا بر می گردند.
کارت شناسایی  چینی ها
ساعت ۵ صبح از خواب بر می خیزم. مردم هم بیدار هستند. وسایل را جمع می کنم و راهم را ادامه می دهم.
مسیر امروزم کاملا در حاشیه رودخانه است. باد نسبتا ملایمی می وزد. علیرغم اینکه کنار رودخانه هستم ولی از شرجی بودن هوا خبری نیست! سرعت نسبتا خوبی دارم. برای استراحت به  پمپ بنزینی می روم  که شخصی در آنجا مشغول کار است. تنها یک نفر در آنجا  کار می کند. ارتباط زود شکل می گیرد.
در این چند روز یک چیز جالبی که دیدم داشتن بارکد برای همه اشخاص چینی بود. به طوری که در در داخل این بارکد که حکم کارت شناسایی افراد را هم داشت، تمامی مشخصات افراد و حساب بانکی شان در آن کارت وارد شده بود. بسیاری از آنها هم تعجب می کردند که چطور من از آن کارت شناسایی ندارم.
شخصی که در پمپ بنزین است، بطری آبی را می دهد. من هم کمی از خوراکی های خودم را می آورم و با هم هم سفره می شویم.
سختی های رکاب زدن در شهر یانگژو
در ادامه مسیر به Yangzou  می رسم. به سختی وارد شهر می شوم. از بس که پل های متعددی جدیدی در حال ساخت است. وارد شهر می شوم. چیز جالبی توجهم را جلب نمی کند. اصلا اشتباه کردم وارد شهر شدم. نه فرصت گشت و گذار در شهر را دارم و نه من اهل شهرگردی هستم.  به همان سختی که وارد شهر شدم به همان سختی هم از آنجا خارج می شوم.
فرار از عروسک های جنسی
 به شهر کوچک دیگری وارد می شوم. به چهاراهی می رسم. ابتدا از مغازه داری کیک خوشمزه ای را خرید می کنم. برای چادر زدن هم سر چهارراه پارکی را معرفی می کند. به آنجا می روم. به یک مغازه دیگر می روم تا دقیقا محل  چادر زدن را ببینم. در همان ورودی مجموعه عروسک های جنسی را آنجا می بینم. منصرف می شوم، مردم هزار فکر در مورد من می کنند!
از شخص دیگری می پرسم و محل چادر زدن را پیدا می کنم.
برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × چهار =

بستن
بستن