تونسجهانگردی

سفرنامه دوچرخه سواری در تونس -از خار کاکتوس تا وسوسه ساحل – قسمت پنجم

از خار کاکتوس تا وسوسه ساحل – قسمت پنجم

صدای چهچه ی پرندگان زنگ بیدار باشی می شود برای بیدار شدن از خواب شبانگاهیم. شب هم صدای واق واق سگ ها لالایی شبانه ام شده بود. صدای پرندگان و سگ ها و از همه مهم تر هوای خنک دیشب، دست به دست هم داده بودند تا خوابی رویایی را برایم رقم بزنند.
خورشید از پس دریای مدیترانه به آرامی طلوع می کند. چشمانم را می بندم و اکسیژن را در هوای آزاد با تمام وجود استنشاق می کنم.

حمادی و صبحانه اش |عکس از عدالت عابدینی
حمادی و صبحانه اش |عکس از عدالت عابدینی


حمادی صبحانه را به همراه شیر، تخم مرغ آب پز، قهوه و مخلفات دیگر آماده می کند. مرغ های مزرعه وظیفه تامین تخم مرغ را بر عهده داشته اند، جای تقدیر و قدردانی از زحمات شبانه روزی آنان است و من از همینجا اعلام می دارم. تعداد تخم مرغ ها برای دو نفر زیاد هستند. حمودی چند تایی هم برای ادامه مسیرم می دهد، نقشه ای که از قبل طرح اش را پی ریزی کرده بود.
حمادی اصلا لبخند از لبانش دور نمی شود. مرتب می پرسد که چیزی کم و کسری نداشته باشم. برای ادامه مسیرم پیشنهاد بازدید از شهرهای رفراف، غارملح و سونین را دارد. من نه قبلا محبتی این چنین در حق او کرده ام و از طرفی احتمال دوباره دیدن او از طرف من کمتر از یک درصد است تا جبران زحمات او را بکنم. پس او فقط یک رفتار انسانی متعالی را از خود بروز می دهد بی هیچ منت و درخواستی! خودش را از تمامی تعلقات دست و پاگیر رها کرده و سخاوت و بخشش را جایگزینش کرده است.
از این مرد مهربان و دوست داشتنی خداحافظی می کنم. کمی از جاده خاکی را طی می کنم تا به جاده آسفالته می رسم.
از شهر «قلعه اندلس» عبور می کنم . بیشتر نام قلعه دارد تا اثری از قلعه.
بعد از عبور از قلعه اندلس به اشتباه مسیر دیگری را می روم. از آن دست اشتباه ها که از انجامش لذت می برم! چرا که مزراع مختلف را در اطرافم می بینم. دیگر از خشکی چند روز گذشته خبری نیست. خنکی هوا هم بیشتر شده و من سرشار از انرژی و لذت هستم.

جمعی تونسی که با دیدن من در زمین های کشاورزی شان خوشحال بودند|عکس از عدالت عابدینی
جمعی تونسی که با دیدن من در زمین های کشاورزی شان خوشحال بودند|عکس از عدالت عابدینی


زمانی متوجه این اشتباه خوبم می شوم که با تعدادی از کشاورزان گرم صحبت هستم و مسیر رفراف را بر احتیاط از آنها می پرسم. می گویند مسیر آمده را بایستی که برگردم.
چاره جز بازگشت نیست. قبل از رسیدن به شهر، کنار خانه ای بر روی جدول خیابان می نشینم تا هم استراحتی کنم و هم یادداشت برداری کنم.
شخصی موتور سوار با کلاهی حصیری گرد بر سر از جلویم رد می شود. بلافاصله بر می گردد. انگار که موجود فضایی دیده باشد، به سمتم باز می آید و شروع به صحبت می کند. نامش عبدالغنی است وقتی می فهمد از ایران هستم، خود را بیشتر مشتاق نشان می دهد. عاشق ایران است و نام شهرهایی از ایران از جمله اصفهان و شیراز را می داند، البته بیشتر تونسی ها این طور بودند.
آدرس شهر رفراف را می پرسم. ضمن دادن آدرس، شماره ای هم از خودش در اختیارم قرار می دهد تا اگر در بین راه با مشکلی مواجه شدم با او در تماس باشم. عبدالغنی با همه اینها می گوید به دنبالش بروم تا یک مسیر میانبر را نشانم دهد. هر کسی را هم که می بیند مرا به او معرفی می کند.
روزهای بعدعبدالغنی و حمودی روزی نبود که با من در تماس نباشند و احوالم را نپرسند.
در مسیر، سیفی جات به خصوص هندوانه و خربزه فراوانند. انگورهای درشت خوش آب و لعاب هم فراوانند. کلا انگورهای تونس درشت و پرآب هستند.

درخت کاکتوس با میوه هایش |عکس از عدالت عابدینی
درخت کاکتوس با میوه هایش |عکس از عدالت عابدینی

درختان کاکتوس با میوه هایش که تونسی ها«هیندی» می گویند بسیار است. همه شان گویی چشمک می زنند و مرا با وسوسه ها شیطانی به سمت خودشان دعوت می کنند.
شیطان بر من غالب می شود. دیگر حوصله خویشتن داری ندارم. دوچرخه را به گوشه ای می گذارم و قرص و محکم به سمتشان می روم. یکی از آنها را می چینم. بیچاره شدم! می خواهم بلند فریاد بزنم. به صرافت به غلط کردن می افتم. تیغ ریزریز به تعداد بسیار زیاد تمام دست و دهانم پر می شود.

کاکتوس و میوه هایش |عکس از عدالت عابدینی
کاکتوس و میوه هایش |عکس از عدالت عابدینی

مگر تیغ ها جدا می شوند. دو ساعت از ساعات گرانبها و شیرین عمرم را صرف همین تیغ درآوردن ها می کنم. فایده ای ندارد. از همان دستی که در آورم به همان دست هم تیغ فرو می رود و این سلسله به طور متناوب تکرار می شود. متوسل به سمباده می شوم، همچون یک صافکار می افتم به جان دستانم. اندکی بهتر می شود. ولی باز تیغ ها مانده اند آن هم در دهانم. آب می خورم که چون سیل آنها را هم ببرد به معده و جاهای دیگر. مگر می روند، انگار که آنها را آبیاری کرده ام و می خواهند رشد کنند. تازه فهمیدم چرا برای این درخت ها اصلا حصار و دیواری نگذاشته اند.
خدا رو شکر می کنم دیگر میوه ها چنین تیغ هایی ندارند وگرنه مایه آبرورویزی می شدند.
این میوه در ابتدا در امریکا بوده اند که خیلی اوقات در فیلم های گانگستری هم دیده ایم. اما در دیگر نقاط دنیا از جمله اروپا، مصر، خاورمیانه و همچنین در همین تونس به مقدار فراوان یافت می شود و دارای خواص بسیار زیادی هم است.
نمونه ای که من می بینم به رنگ سبز است ولی وقتی کامل برسد به رنگ قرمز در می آید.
به طور تجربی فهمیدم طرز استفاده از آن به این صورت است که برای چیدن ابتدا حتما باید دستکش پلاستیکی به دست کرد. بعد از اینکه میوه آن چیده شد، با چاقو پوستش را در می آورند و بعد میوه اصلی اش را می خورند که بسیار خوشمزه و پرآب است.


گرمای تونس کاملا بر چهره ام معلوم است|عکس از عدالت عابدینی
گرمای تونس کاملا بر چهره ام معلوم است|عکس از عدالت عابدینی

یکی از نقاط مثبت کشور تونس این است که کلا در این کشور صدای هنجارشکن اعصاب خرد کن مانند ماشین بوق زدن خودروها بسیار کم است.
به شهر کوچگ رفراف می رسم. خانه های شیک و ویلایی دارد.
داخل مغازه ای در شهر رف رف می ایستم که موبایلم را شارژ کنم. مغازه دار پسری است جوان با هیکلی متوسط و موهایی تراشیده. با خنده می گوید برای شارژ چقدر پول می دهی من هم با خنده می گویم: شارژ کن و پول نخواه این بار هر دو با هم می خندیم.
یاد مغازه دار محلی قدیمی مان می افتم. هر دو ظاهر برخوردشان یکنواخت بود ولی به دلایل شرایط محیطی و آب و هوایی دو تیپ متفاوت هم به لحاظ ظاهری و هم به لحاظ زبانی داشتند.
وقتی از دیدنی های شهر می پرسم، می گوید ساحل این شهر از جاهایی است که گردشگرهای زیادی را به سمت خود جذب می کند.
به طور کلی سواحل تونس یکی از جاذبه های اصلی گردشگری کشور تونس هستند و بسیاری از اروپایی ها در ایام تابستان برای خوشگذرانی به این سواحل می آیند. من چه کم از آنها دارم.

به سمت شهر رفارف |عکس از عدالت عابدینی
به سمت شهر رفارف |عکس از عدالت عابدینی


به سمت ساحل زیبای شهر می روم.
زنان و مردان از همان ابتدا نیم پوش به استقبال ساحل می روند، برخی هم با همین شکل و شمایل بر می گردند. نمی دانم اینها لباسشان را کجا عوض کرده اند و یا می کنند!؟
من هم با دوچرخه به صورت تمام پوش با حفظ تمام شئونات عازم به سمت ساحل می روم.
اختیارم چشمانم از اراده ام خارج می شود، نگاهی هم به آدم ها می کنند به خصوص زن ها که خداوند از سرتقصیراتم بگذرد. چشم ناهیان را دور دیده اند.
چقدر اینها متفاوت از آنها هستند که در فیلم ها می بینم. در فیلم ها همه خوش هیکل و جذاب ولی در اینجا درب و داغان. پیر و جوانش هم فرق نمی کند. شکم های گنده و بقیه چیزها که نباید به آنها بپردازم.
حسابی در ماسه بادی فرو می روم. محیط اطراف دریا شلوغ است. اصلا جای مناسبی برای عکاسی نیست. از طرفی شاید آدم هایی که آنجا هستند، ناخواسته می روند در کادر دوربینم و مسلما این هم درست نیست که از آنها تصویری داشته باشم.
اما من در اینجا بیشتر محتاج یک دوش دریایی هستم تا پری دریایی. در هر حال امکان دسترسی به هیچکدام نیست.
تن به آب نزده، راه رفته را به سختی بر می گردم. می ترسم قضیه کاکتوس به شکل دیگر در اینجا تکرار شود.
به شهر می رسم . در تردید رفتن یا ماندن هستم.
کنار جدول خیابان می نشیم تا استراحتی کنم. در همان لحظه به طور اتفاقی در سایت دنبال دوستی در شهر بعدی می گردم. نام محمد نمری را می بینم. پیام به او می دهم. عجیب بود! به سرعت و با روی گشاده استقبال می کند. می گوید در مراکش است اما پدر و مادرش به شدت میهمان نواز هستند این هم از آن دست شانس های لحظه آخری!
به سمت جنگل در قسمت غربی ساحل می روم. جای مناسبی را برای کمپ پیدا می کنم. همانجا چادر می زنم و بساط خواب را فراهم می کنم
اما سر و صدا و موسیقی از ساحل دریا به گوش می آید گویی مراسم رقص و پارتی شبانه در ساحل دریا برپاست. ولی آنقدر خسته ام که تا چشم بر هم می گذارم می روم به خواب.

کمپینگ در پارک جنگلی شهر رفراف|عکس از عدالت عابدینی
کمپینگ در پارک جنگلی شهر رفراف|عکس از عدالت عابدینی

صبح ساعت چهار ونیم از خواب بلند می شوم و راهم را ادامه می دهم. در داخل شهر شیب به شدت به سمت بالاست و همین باعث عرق شدیدم می شود. نان باگتی را تهیه می کنم و به داخل یکی از باغات می روم و جایی را برای خوردن نان باگت و تخم مرغ حمادی پیدا می کنم. درختان گلابی با میوه های کوچک در آن حوالی است که دسر خوبی هستند. حیف که انگورها چیده شده اند، وگرنه چه ضیافتی می شد!
عبدالغنی و حمادی امروز صبح هر دو با من تماس می گیرند و جویای احوالم می شوند. عبدالغنی با اینکه انگلیسی خوب نمی داند ولی دوست دارد با من در ارتباط باشد.
از شهر راس الجبال عبور می کنم اما جبالی را نمی بینم تا چه رسد به راسش.
در بعضی جاها هم ساحل دریا دیده می شود.
در خانه های تونسی اصلا سنگ نما نمی بینم و قریب به اتفاق از رنگ سفید بر روی سیمان استفاده می کنند و درب ها هم که اکثرا آبی هستند همچون شهر بوسعید.
پس از عبور از ملک جمیل و کانال بنزرت به شهر بنزرت می رسم. شهر دارای خیابان های باریک در حد عبور یک ماشین است. جمعیت هم غلغله می کند.
خیلی دوست دارم در میان این جمعیت قدم بزنم، ولی ابتدا باید به خانه محمد بروم. نمی دانم در آنجا چه اتفاقی می خواهد برایم بیافتد. هیجان بالایی دارم.

ابتکاری جالب بر روی گاری اسب|عکس از عدالت عابدینی
ابتکاری جالب بر روی گاری اسب|عکس از عدالت عابدینی
جاده ساحلی شمال شهر تونس |عکس از عدالت عابدینی
جاده ساحلی شمال شهر تونس |عکس از عدالت عابدینی
درختان زیتون که یکی از محصولات اصلی کشور تونس است|عکس از عدالت عابدینی
ساختمان زیبای تونسی|عکس از عدالت عابدینی
ساختمان زیبای تونسی|عکس از عدالت عابدینی
برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. درود بر عدالت عزیز
    در مکالمات قبلی اونقدر ما رو از میوه کاکتوس ترسونده بودی که در طی سفر جرات نکردیم نزدیکش بریم! راستی این درخت های کاکتوس در خیلی از مزارع و حتی خونه ها جایگزین دیوار شده بود.
    در هر حال عالی و تصاویر بسیار گویا و زیبا بودن

    1. درود بر شما دوستان عزیز
      میوه کاکتوس را روی درخت من خیلی پرهیز دادم که واقعا خدا نکنه گرفتار بشید ولی به صورت میوه که در خیابان ها فروخته میشه بسیار خوشمزه است و بدون تیغ
      کاکتوس ها هر چه که به سمت شمال کشور می رفتم بیشتر می شد
      ممنونم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × سه =

بستن
بستن