تونسجهانگردی

طبیعت تونس و ماجراهایش – قسمت چهاردهم

سفرنامه تونس

 

امروز گشت و گذارم بیشتر در طبیعت زیبای تونس است.

به هنگام بازگشت از مراسم عروسی خیلی خسته ام. سردرد دارم. سرم عجیب داغ کرده است. نمی دانم از خستگی است یا سرما خوردگی. سرماخوردگی آن هم در این تابستان! یا نکند پشه زده باشد.

ترس از پشه مالاریا

یاد پشه های مالاریا می افتم. پشه هایی که چند نفر از دوستانم را در افریقا مورد هجمه قرار داده اند. برای آن ها مشکلاتی از جمله فراموشی، ضعف عضلانی و برخی مشکلات دیگر را به ارمغان آورده اند. اما دوستانم بیشتر در قسمت مرکز و جنوب آفریقا دچار این نوع پشه زدگی شده اند. آیا امکان دارد طبیعت تونس آن هم در شمال این کشور دارای چنین پشه هایی باشد؟ هیچ چیزی غیر ممکن نیست.

رقابت برای میزبانی از طرف مردم روستا

در تاریکی و سکوت شب به خانه می رسیم. از میزبانم که وسایلم داخل خانه اش است تقاضای چادرم را می کنم که سریع کمپ بزنم و بخوابم. این دفعه او و بقیه کسانی که همراهم بودند بر می گردند و با خنده می گویند امکان ندارد که بگذاریم بیرون چادر بزنی. رقابت بین شان افتاده که کدام شان مرا به خانه شان ببرد. من هم هر چه مقاومت می کنم، فایده ندارد. می گویم می خواهم چادر بزنم و در طبیعت راحتم. نمی خواهم مزاحم آنها شوم.
بالاخره همراه یکی از آنها به خانه شان می روی م.

میزبان تونسی در روستایی نزدیک جندوبه تونس |عکس از عدالت عابدینی
میزبان تونسی در روستایی نزدیک جندوبه تونس |عکس از عدالت عابدینی

مهمان نوازی میزبان تونسی در روستا

همه اعضای خانواده به استقبالم می آیند. یک اتاق بزرگ را در اختیارم قرار می دهند. با اینکه روستایی هستند، تمام تلاششان را می کنند که چند کلمه ای به انگلیسی با من صحبت کنند. دختر جوان خانه کمی بیشتر انگلیسی می داند. با تاکید می گوید welcome to our home . من هم متقابلا از آنها تشکر می کنم.
برایم آب میوه و شیرینی می آورند. بعد از مدتی در اتاق تک و تنها به حال خود می مانم. دو پنجره اتاق باز هستند. هوای خنکی به داخل اتاق در جریان است. اما من در این تابستان داغ بدنم سرد شده است. پنجره ها را به آرامی می بندم. گرما را دوست دارم. بر روی تخت کاملا دراز می کشم. شب با سردرد می خوابم.

صبحانه تونسی |عکس از عدالت عابدینی
صبحانه تونسی |عکس از عدالت عابدینی

صرف صبحانه تونسی

صبح که بیدار می شوم کمی از سردردم کمتر شده است اما نه کامل. تازه متوجه می شوم که خانه چه حیاط بزرگی دارد! همه اعضای خانواده بیدار هستند. می روم دستی به آب بزنم و خودم را آماده حرکت کنم. بعد از شست و شو، مرد خانه مانع از حرکتم می شود. می گوید اول صبحانه بعد حرکت.
صبحانه تخم مرغ آب پز، چند بیسکویت، حلوا و یک استکان نسکافه و یک چایی تلخ است. بسیار دیدم که تونسی ها به هنگام صرف صبحانه بیسکویت هم می خورند.

اسبی تنها در میان گندم زارها|عکس از عدالت عابدینی
آرامش در طبیعت تونس |عکس از عدالت عابدینی

مستی در میان گندم زارها

بعد از صرف صبحانه حرکتم را در دل طبیعت زیبای تونس ادامه می دهم. عجیب اینکه در بین راه، گندم زارهای بسیاری دیده می شود. اصلا گندم عطر و بویی دیگری برایم دارد! واقعا آدم را مست می کند. از کودکی علاقمند به عطر و بویش بودم.

ورود به شهر جندوبه

حدود بیست کیلومتری طی می کنم تا به شهر جندوبه می رسم.
شهر جندوبه شباهت خاصی به شهرهای جنوبی کشورمان دارد. این شهر مرکز استان جندوبه تونس است. خیابان های بزرگ و به همان اندازه عابر پیاده دارد. درخت هم کم دیده می شود. خیلی تمیز و مدرن به نظر نمی رسد. شاید به خاطر مسیری باشد که من در آن لحظه انتخاب کردم. زیبایی شهر را به خوبی نشان نمی دهد.

تاریخ کهن شهر جندوبه

اما این شهر یک شهر کاملا تاریخی است.
شهر جندوبه در شمال غرب تونس واقع شده است. وجه تسیمه آن بر گرفته شده از یک واژه بربری به معنای «بازار گندم» است. این شهر همچون چهار راهی مهم در بین شهرهای «الکِف»، «طبرقه»، «عین دراهام» و «بِجا» قرار گرفته است. عمده فعالیت اقتصادی این شهر کشاورزی است. طبیعتی که در راه می دیدم همین را ثابت می کرد. جندوبه نزدیک به شهر معروف روم باستان یعنی بلاریجیا است.

بلاریجیا منطقه باستانی رومی در نزدیک شهر جندوبه

بلاریجیا قدمتش به قرن چهارم پیش از میلاد باز می گردد. اما اواسط قرن نوزدهم نخستین حفاری ها در آنجا صورت گرفته است. چند اثر و بنای تاریخی در طول قرن بیستم در آنجا کشف شده است. این سایت هم اکنون شامل چندین نقطه دیدنی است که بیشتر آنها به دوران روم باستان بر می گردد.
از نظر تاریخی، جندوبه منطقه مهم و ثروتمندی بوده است. در زمان امپراطوری روم نامش لیبرتینا و از استان های روم بیزانس در شمال آفریقا بوده است. در سال ۶۷۰ میلادی این شهر با فتح مسلمانان مغرب سقوط می کند. در زمان استعمار این کشور توسط فرانسه، این شهر از ۹ آوریل سال ۱۹۳۴ استقلال خودش را از استعمار فرانسه آغاز می کند.

در آستانه غروب |عکس از عدالت عابدینی
در آستانه غروب |عکس از عدالت عابدینی

طبیعتی شبیه طبیعت ایران در تونس

پس از عبور از شهر به تپه ماهورهایی می رسم که این بار شباهت خاصی به طبیعت اطراف روستای مان در زنجان دارد. اصلا غیر قابل باور است که با این همه مسافت زیاد این همه شباهت وجود داشته باشد.
با این تفاوت که زیتون های زیادی هم وجود دارد. درختان اکالیپتوس هم در آنجا دیده می شوند.
جاده بسیار خلوت و بی سروصداست. همان چیزی که دلم می خواهد.

کاکتوس و میوه هایش|عکس از عدالت عابدینی
کاکتوس و میوه هایش|عکس از عدالت عابدینی

درختان کاکتوس را با میوه هایش می بینم که بدجوری چشمک می زنند. اما تجربه تلخ قبلی ام در مواجهه با میوه های پرخارش مانع از نزدیکی ام به آنها می شود. عطایش را به لقایش می بخشم.

خرابی دوچرخه

همانطور که در حال حرکتم، صدای تلق تلق از چرخ عقب دوچرخه ام می شنوم. پیاده می شوم. نگاه می کنم ببینم تاب برداشته یا اینکه مشکل دیگری در دوچرخه پیش آمده است. هر چه نگاه می کنم چیزی سر در نمی آورم. جلوتر که می روم این تلق تلق زدن ها زیاد تر می شود و ناگهان احساس می کنم که چیزی به میان چرخ ها گیر کرده باشد. دوباره پیاده می شوم.
بعد از بررسی متوجه می شوم که لایه رویی لاستیک کاملا پوسیده است و دارد جدا می شود. احتمالا به گرمای زیاد جاده بر می گردد. فاجعه است. اصلا لاستیک زاپاستی ندارم. فقط تکه پاره شده را کاملا جدا می کنم و دستم می گیرم.

عدالت عابدینی
عدالت عابدینی

تعمیر دوچرخه و پذیرایی با طالبی

به جایی می رسم که درختان بلند کاج و بید مجنون را می بینم. طبیعت این منطقه واقع متنوع و زیباست. زیر سایه درختی برای استراحت پناه می گیرم.
برای تعمیر لاستیک دوچرخه یادم می آید که در آخرین لحظات که می خواستم از خانه خارج شوم، چسب آبکی را به طور اتفاقی همراه خود می آورم. از آن برای چسباندن لاستیک استفاده می کنم. منتظر می مانم تا کاملا بچسبد.
در همان زمان فرصت را مغتنم می شمارم و طالبی را که دیروز طارقا به هنگام ظهر به من داده بود را از خورجین دوچرخه در می آورم.
می خواهم برای خودم جشنی بگیرم. هم برای استراحت و هم برای تعمیر دوچرخه.
نصف آن را می خورم و همانجا دراز می کشم و می روم به خوابی عمیق.
یکساعتی خوابم به درازا می کشد. بعد از خواب نصف دیگر طالبی را می خورم. هم طالبی می چسبد و هم چسب لاستیک.

آدم هایی که بیشتر در سفر کمک حالم هستند

در مسیر که می رفتم با خودم فکر می کردم بیشترین آدم هایی که در طول مسیرم کمک حال سفرم در این سفر یا سفرها دیگر بوده اند بیشتر آنها از طبقه پایین بودند. بیشتر آن از طبقه پایین بودند. اما ندیدم کسانی که وضع مالی آنچنانی دارند حداقل یک تعارفی کرده باشند. هر چندکه استثناهایی هم در این سفر و سفرها دیگرم دیده ام.

جاده ای زیبا به سمت جنوب در تونس |عکس از عدالت عابدینی
جاده ای زیبا به سمت جنوب در تونس |عکس از عدالت عابدینی

وارد شدن به طبیعت متنوع دیگر

کم کم به سمت بالا تغییر مسیر می دهم. در ابتدا مسیرم پر از درختان زیتون، کاج و شکل خاصی از بید مجنون است. ولی در آخر روز گندم زار ها زیادتر می شوند. البته در بخش هایی از جاده انبوه درختان کاج هم است.
در بعضی جاها هم مثل این است که درختان کاج را بریده و به جایش گندم کاشته باشند.

غروب و سکوت در جاده

در لحظات آخر در پیچ و خم جاده و در میان گندم زارها به سمت بالا حرکت می کنم. خورشید آرام آرام غروب می کند. طبیعت بسیار زیبایی دیده می شود. مرتب می ایستم و تصویربرداری می کنم.
جاده به قدری خلوت است که در جایی چند نوجوان درست در وسط خیابان مشغول فوتبال بازی هستند.

کمپ در بهترین جای دنیا

از کنارشان رد می شوم. بالاخره در پشت ساختمانی در کنار جاده که چشم انداز بسیار زیبایی به تپه ماهورها و گندم زارهای روی آن دارد، محلی را برای چادر زدن پیدا می کنم.
امشب اگر خانه ای برای اسکانم بود، محال بود که به داخلش بروم. چنین طبیعت بکری را با هیچ چیزی عوض نمی کنم.
در روستای بالایی که حدود یک کیلومتری با من فاصله دارد، صدای بچه ها روستایی که به آرامی با هم در حال صحبت هستند را به راحتی می شنوم.
نیمه کامل ماه را می بینم. ساعتی از شب که می گذرد کهکشان راه شیری را به وضوح می بینم و چه حالی داشتم من در آن زمان؛ حالی غیر قابل وصف.

برای خواندن قسمت سیزدهم اینجا را کلیک کنید.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × پنج =

بستن
بستن